|
شنبه 8 بهمن 1390برچسب:, :: 17:14 :: نويسنده : Sajjadkation
جه روزای بدی هست این روزها من که از زندگی چیزی نمیخواستم. فقط میخواستم پشت و پناهم باشه.فقط برام تکیه گاه باشه .اما اینم ازم دریغ کرد. نمیدونم حتما چیز زیادی خواستم.نمیدونم.پشت یه دیوار بلند موندم.هر کاری میکنم از اونجا برم نمیشه .تنها راهش این که دیوار رو خراب کنم و ازش رد بشم.تو این راه دستام زخمی میشه .گرد وغبار رو دل و جونم میشینه.اما هنوز نمیتونم .یه کسی باید کمکم کنه. دلگرمیم بده.اما............. چه کنم نمیتونم .هنوز تنها.هنوز بهش نگفتم که میدونم دیگه نمیخوای باهات باشم.بهتر از من پیدا کردی.جرئت گفتنشو ندارم.دیگه هیچکس دوستم نداره.چقدر بد که بدونی کسی دیگه دوستت نیست .دوستای زیادی دارم ولسی میدونم یه روز هم اونا میرن دنبال زندگیشون.منو برا همیشه فراموش میکنن.شاید حتی بین خاطراتشونم نمونم. ای وای چه روزای بدی ........... نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |